![]() |
![]() |
|
|
هراس. دهانت را باز می کنی. چنان باز می کنی که آرواره ات به غرچ غرچ می افتد. به ریه هایت فرمان می دهی هوا را ببلعد، حالا، هوا می خواهی، می خواهی، حالا. اما ششها از فرمانت سرباز می زنند ریه ها جمع می شوند. تنگ می شوند، فشرده می شوند، و ناگهان انگار از نی نوشابه نفس میکشی. دهانت بسته و لبهایت چفت می شود. تنها می توانی خرخر خفه ای بکنی. دستهایت پیچ و تاب می خورد و می لرزد. جایی سدی شکسته است و سیلاب عرق سرد بر تنت می ریزد و خیسش می کند. دلت می خواهد فریاد بکشی. اگر می توانستی، می کشیدی. اما برای فریاد زدن لازم است اول نفس بکشی... هراس. ///////////////////////////////////////////////////////////
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12 توسط آرش |
|
|
به نظر خودم که جالب بود. دیگه شما رو نمی دونم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 19 توسط آرش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 |
| پیوندها |
|
مستطیل(محمد ناظری) کمال صادقی کافه ژورنال |
|
RSS
|